همهکاری که میشود انجام داد, تنها یک حرکتست؛ مجموع کردن این جسد از کف خیابان. خونها را میتوان شست. سر اما ترکیده, شاید نخست برخورد با پاها بوده یا کمرگاه. کسی ندیده. فقط صدای فریادی بوده ترمز این اتومبیل در یک لحظه از نیمهشب. آدم تبدیل شده به جسدی پراکنده در خون بر کف خیابان خلوت. روایت راننده آمیخته به جنونست, کسی نبوده. به یکباره آمده میان خیابان به قصد مرگ؛ راننده زن را میگوید وقتی که زنده بوده و حالا جسدیست...
بوی کاه می آید. سرم سنگین و گیجست. به سختی بالا نگه میدارمش. چشم باز میکنم . بهسینه روی زمین خابیدهام . نفسم تنگست. بوی کاه می آید هنوز. دستی تیرهی پشتم را لمس میکند . تنم میلرزد. لمسای ست از سر شهوت. پوستم انگار که عرق کند. سنگینست تنم. جسمی سنگین برکمرم ست. سر میچرخانم, مردیست, نشسته بر کمرگاهم. صدایی نیست. چشمهایش را نمیبینم. بهنگاه نخست, نمیشناسمش. موهایم باز و آشفتهست. دست اینبار تیرهی پشت را طی میکند روی گردن زیر موها بازیش میگیرد. لمس میکند با احتیاط. صبورانه. انگشت ها روی پوست گردن انگار که برقصند. ریتمای تمامی نشدنی. آینده و رونده. پس و پیش می شوند . موها را هم بازی می گیرند. حس خوشی روان می شود بهتنم که, ناگهان موها را چنگ میکند. نفس نیست حالا. سرم را میکشد بهپشت. بهبالا. درد دارم. هم لذت. شکنجهست؟ از سرم میگذرد. سر را که میکشد بالا, صورتش را بهوضوح میبینم. می شناسمش. سرش را میآورد جلو. بهخیالم که در گوشم چیزی خاهد گفت. میبوسدم . لبها را بهدرون دهان کشیده. درد دارم. وحشت کردهام. پوست سرم میخاهد که بکند.موها را می کشد. موها در مشتش ند. مرد آشناست. همان پسرک لاغر و مظلوم ده- دوازده سال قبلست. تنم خیسست. هنوز رد دستش روی گردنم مانده.
” مياي بازي ؟ “
حلقآویز ِ
آویزان
به کلمه,
کلمه به
حلق
فرع ماجرا
سال 1943 است . اروپا در آتش جنگ میسوزد. سی و دو سالهم . آن زمان را یادتان نمی آید. من هم یادم نمیآید . هنوز به دنیا نیامدهایم . این زندهگی من است اما . دخترانم از من کیک میخاهند . خانوادهای چهار نفرهایم. شوهرم مزرعهدارست . یک گاو و چند تا مرغ و خروس داریم و چند جریب زمین . شوهرم هم مرد مهربانی ست . آرد ندارم . کسی در این اوضاع, جیرهی اضافی برای اینطور چیزها ندارد . اما دخترها کوچکتر از آن هستند که درک کنند. و دل کوچکشان کیک میخاهد. دختر کوچکترم پوستش تیرهست. چشمهای قهوه ایش شبیه مادربزگش شده است. به من خیره می شود. می گوید؛ کاش یک تکه کیک داشتیم . دلم چنگ می خورد . سه روزست پوست سیبزمینیها را ذخیره میکنم. دیروز هم, یکی از مرغها, تخم گذاشت. تخممرغ را قبل از این که شوهرم ببیند, پنهان کرده ام. بله, تا یک ساعت دیگر برای دخترها کیک خاهم پخت . پوست سیبزمینی ها را چرخ میکنم . دخترها توی باغچهی پشتی مشغول بازیند . عاشق صدای خنده هاشان هستم . بهارست . بهار 1943. کیک با آرد سیبزمینی چیز دل انگیزی نخاهد شد. این را من می دانم که قبل از جنگ کیکهای زیادی هر هفته میپختم . اما حتا همین هم, بهتر از هیچست . شیر نداریم . با آب آرد را خمیرمیکنم و بعد هم تخممرغ را میشکنم داخلش. خمیر را آرام هم میزنم. صدای انفجار میآید؛ با همان دستهای آغشته به آرد سیبزمینی, می دوم توی باغچهی پشتی. هواپیما از بالای سرمان رد می شود . دخترها را میکشم داخل خانه . هنوز در را نبستهام که بامب ... من و دختر بزرگتر می میریم . درجا. و دختر کوچکتر با چشمان قهوه ایش شاهد ماجراست .
اصل ماجرا
حالا که منتقل شدم به این زندگی, هنوز هم دستهایم بوی آرد سیبزمینی می دهد. هنوز هم تکهی بزرگم زنست, مادر دخترکانی.
دخترها کجایند. من مادرشان باشم. جایی توی کمر . ذهن . ویلان توی خیابان و گلفروش. فاحشه. خودکشی کرده از یک عشق. سر زا رفتند. دختران م ؟
اصل تر ماجرا
عکس یک نوزاد چند روزه را دیدم که می خندد. زیر عکس نوشتم مردهام .
نمردهام . می خاهم مادر شوم.
باید رخت ببندم . چمدان چاق کنم بروم. باید مادر شوم. اینجا نمیشود . یک اسپرم لازمست. که باید بابتش به زمین و آسمان جواب پس دهم. نمی شود بگویم اسپرم را توی کافیشاپ خانه هنرمندان, بعد ازیک مهمانی دورهمی یا هرجا, پیدا کرده ام و قورت ش داده ام, حالا گیریم از پایین .
توضیح ماجرا
بوی آرد سیبزمینی لای انگشتانم ست . پاک نمیشود . با هر نفسی یاد دخترهایم میافتم. توی کارگاه نقاشی بهجای اینکه به دخترک بگویم , رنگ را کجا بگذارد خط را کجا, بال باز میکنم می گیرمش زیر پرم. این میشود که پایان هر دورهای یک دختر به دخترانم اضافه می شود . مادری میکنم. پسر که باشند ماجرا دو برابر پیچیدهتر . من مادری میکنم, آن ها عاشقای ...
همه ی ماجرا
مادر می باشه ام.
به کلمه
؛
وا می گزاری
و
درمی گذری
فاتح تویی
لشکرت؛
کلمه
تو؛
"نكته به نكته
مو به مو"
حدیثِ ِ نفس
مني
* گر به تو افتدم نظر ... طاهره قره العین